بابا حسین

پایگاه اختصاصی اشعارآئینی حضرت رقیه (س)

محسن عرب خالقی

 

شاید که خواب دیده ام ، این سر خیالی اَست

اما نه خواب هم که بود باز هم عالی اَست

مهمان من قدم به سر چشم ما گذار

هر چند دست سفرۀ این طفل خالی اَست

خون لاله های گیسویم از لطف سنگ هاست

فرش سپید تو پُر گل های قالی اَست

با من زبان ِ سیلی شان حرف می زند

یعنی جواب هر چه بپرسم سؤالی اَست

تنها زدند و در دل خود هم نگفت کس

این کودک یتیم کدامین اهالی اَست

باب سری شبیه عمو چند وقتی اَست

از روی نیزه خیره به من این حوالی اَست

عمه گرفته دست مرا راه می برد

بابا بگو به خاطر کم سن و سالی اَست

 

 

 

 

 

گفتم به خود یا که خبر از ما نداری

یا که خیال دیدن ما را نداری

حالا که با سر آمدی فهمیده ام که

هر شب تو می خواهی بیایی پا نداری

دور از من و عمّه کجاها رفته ای که

یک جای سالم در سرت حتّی نداری

حتّی پر از زخم و جراحت هم که باشی

زیباترین بابای دنیا! تا نداری

بعد از تو باید سوخت در هرم یتیمی

بعد از تو باید ساخت بابا با نداری

با دختر تو دختران شام قهرند

با طعنه می گویند تو بابا نداری؟

من را به همراهت ببر تا که بفهمم

تو دوست داری دخترت را یا نداری

 

 

 

 

 

از نیمه شب گذشته و خوابش نبرده بود

طفل سه ساله ای که دگر سالخورده بود

در گوشه ی خرابه به جای ستاره ها

تا صبح زخمهای تنش را شمرده بود

از ضعف، نای پا شدن از جای خود نداشت

آخر سه روز بود که چیزی نخورده بود

با دست های کوچکش آرام و بی صدا

از فرط درد بازوی خود را فشرده بود

این نیمه جان مانده هم از لطف زینب است

ور نه هزار مرتبه در راه مرده بود

پیش از طلوع، بانوی گوهر شناس شهر

آن گنج را به دست خرابه سپرده بود

 

 

 

 

                             

دوباره پلک خسته ی تری به خواب می رود

توان ندارد او ولی چه با شتاب می رود

نگاه کن به فاطمی ترین اسیر قافله

که مثل عکس سوخته میان قاب می رود

آبله پشت آبله نمی رسد به قافله

ز نیزه بوسه ای رسد پا به رکاب می رود

لباس های کوچکش دگر به او نمی خورد

که ثانیه به ثانیه چو شمع آب می رود

گل بنفشه را ببین به صورت بنفشه ای

که زیر بار چشم ها از او گلاب می رود

شام سیاه شام را به شامیان سیاه کرد

همین که هفت پشت او به آفتاب می رود

دفتر قصه ی غمش چه زود بسته می شود

ببین فقط سه صفحه از متن کتاب می رود

 

 

 

 

 

تاتو بیایی خانه مادیرخواهدشد

درقاب تابوتی تنم تصویرخواهد شد

رفتی نگفتی دخترت دق می کند بابا

رفتی نگفتی دختر من پیرخواهد شد

دیشب میان خواب خوابیدم به زانویت

خوابی که دیشب دیده ام تعبیر خواهد شد؟

خوابید اگرامشب گرسنه دخترت غم نیست

فردا به طعم تازیانه سیر خواهد شد

ازگرمی دستان دشمن قطره ای اشکم

تامی چکد برگونه ها تبخیر خواهد شد

من ازخدایم هست دشمن بشکند قلبم

درتکه های عکس تو تکثیر خواهد شد

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 15:16  توسط مهران چهاردولی  |